نفاق و دوروئی معاویه با سرداران خود
عمرو بن شمر، از جابر برای ما نقل کرد که میگفته است : چون آن روز ذوالکلاع حمیری همراه فوجی بزرگ از حمیریان به صفهای عراق حمله آورد، ابوشجاع حمیری ـ که از خردمندان آن قبیله و همراه امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود ـ بر آنان بانگ زد: ای گروه حمیر؛ دستهایتان بریده باد؛ آیا معاویه را از امیرالمؤمنین علی علیه السلام بهتر میبینید؟! خدای کوشش شما را به گمراهی کشاند. وانگهی تو ای ذوالکلاع ؛ چنین میپنداشتیم که تو سودای دین داشته باشی .
ذوالکلاع گفت : ای ابوشجاع ؛ از این سخن درگذر، به خدا سوگند؛ نیک میدانم که معاویه برتر از علی (علیه السلام) نیست ؛ ولی من برای خون عثمان جنگ میکنم !
گوید: ذوالکلاع در آن جنگ در آوردگاه کشته شد و خندف بن بکر بکری او را کشت .
* * *
نصر گوید: عمرو، از حارث بن حصیره برای ما نقل کرد که پسر ذوالکلاع کسی پیش اشعث بن قیس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسلیم کند.
اشعث گفت : بیم آن دارم که امیرالمؤمنین علیه السلام مرا در این باره متّهم کند. این کار را از سعید بن قیس که در جناح راست لشکر است بخواه .
پسر ذوالکلاع پیش معاویه رفت و از او اجازه رفتن به لشکرگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خواست تا جسد پدرش را میان کشتگان جستجو کند. معاویه به او گفت : علی (علیه السلام) از اینکه کسی از ما به لشکرگاه او برود جلوگیری کرده است و میترسد که مبادا افراد سپاهش را بر او تباه کنند!
پسر ذوالکلاع برگشت و کسی پیش سعید بن قیس فرستاد و از او در این مورد اجازه خواست . سعید گفت : ما تو را از واردشدن به لشکرگاه خود منع نمیکنیم و امیرالمؤمنین علیه السلام اهمیتی نمیدهد که کسی از شما وارد لشکرگاهش شود، درآی.
او از جانب میمنه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پیدا نکرد. آنگاه به جانب میسره آمد و جستجو کرد و پیدا نکرد. سرانجام آن را در حالی یافت که پایش را به یکی از ریسمانهای خیمهای بسته بودند. او آمد و کنار در خیمه ایستاد و گفت : ای اهل خیمه ؛ سلام بر شما باد.
پاسخ داده شد: و بر تو سلام .
گفت : آیا به ما در مورد برخی از ریسمانهای خیمه خود اجازه میدهید؟ و فقط برده سیاهی همراهش بود نه کس دیگری .
گفتند: آری ؛ به شما اجازه دادیم و افزودند: در پیشگاه خداوند و از شما پوزش میخواهیم ، چه اگر ستم او بر ما نمیبود با او
اینچنین که میبینید نمیکردیم .
پسرش پیاده شد و دید جسد پدرش که بسیار تنومند بود آماس کرده است و نتوانست آن را از زمین بردارد. گفت : آیا جوانمردی که یاری کند پیدا میشود؟
خندف بکری بیرون آمد و به آن دو گفت : کنار بروید.
پسر گفت : اگر کنار برویم چه کسی او را برمیدارد؟
گفت : قاتل او آن را برخواهد داشت . خندف جسد ذوالکلاع را برداشت و بر پشت استری نهاد و با ریسمان بست و آن دو نفر جسد را بردند.
نصر گوید: هنگامی که ذوالکلاع کشته شد معاویه گفت : من از کشتهشدن او بیشتر از فتح مصر ـ اگر آن را میگشودم ـ شادمانم . و این بدان سبب بود که ذوالکلاع در مورد برخی از فرمانهایی که معاویه میداد ایستادگی میکرد.1
-----------------------------------------------------------
(1) جلوۀ تاریخ در شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید: 3 / 117.








